عشق یعنی اول و آخر "خدا"

یکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تنش از گل سرخ.

اما عشق، آن صیاد است که کبوتران را پر می دهد. و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر می کند. پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد.

دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم.

اما عشق، آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند، پس آهویش را درید و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛ که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم.

سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو.

اما عشق، آن آسمان است که عقابان را می بلعد و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند.
پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتی روان بر رود عشق.و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار...
هزار و یکم بار که عاشق شد، قلبش اسبی بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و غیرت و استخوان.
و عشق آمد در هیئت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست و عنانش را کشید، آنچنانکه قلبش از جا کنده شد.
سوار گفت: از این پس زندگی، میدان است و حریف، خداوند.

پس قلبت را بیاموز که: عشق کار نازکان نرم نیست / عشق کار پهلوان است، ای پسر

آنگاه تازیانه ای بر سمند قلبش زد و تاخت. و آن روز، روز نخست عاشقی بود.

خداوند همواره شما را با دست راست خود نگه داشته است

كوهنورد می خواست از بلند ترین كوهها بالا برود. او پس از سالها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز كرد ولی از آنجا كه افتخار كار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت تنها از كوه بالا برود.شب بلندی های كوه را تماما" در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود.اصلا" دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.همانطور كه از كوه بالا می رفت چند قدم مانده به قله كوه، پایش لیز خورد و در حالی كه به سرعت سقوط می كرد از كوه پرت شد.در حال سقوط فقط لكه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناك مكیده شدن بوسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت.همچنان سقوط می كرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.اكنون فكر می كرد مرگ چقدر به او نزدیك است. ناگهان احساس كرد كه طناب به دور كمرش محكم شد.بد نش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. و در این لحظه سكون برایش چاره ای نماند جز آنكه فریاد بكشد " خدایا كمكم كن "

ناگهان صدای پر طنینی كه از آسمان شنیده می شد جواب داد ،" از من چه می خواهی؟ "

- ای خدا نجاتم بده!!!

- واقعا" باور داری كه من می توانم تو را نجات بدهم؟!!!

- البته كه باور دارم.

- اگر باور داری طنابی را كه به كمرت بسته است پاره كن...

یك لحظه سكوت ....و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.

گروه نجات می گویند كه روز بعد یك كوهنورد یخ زده را مرده پیدا كردند.بد نش از یك طناب آویزان بود و با دستهایش محكم طناب را گرفته بود...و او فقط یك متر از زمین فاصله داشت.

و شما؟ چقدر به طنابتان وابسته اید؟آیا حاضرید آنرا رها كنید؟در مورد خداوند هرگز یك چیز را فراموش نكنید.هرگز نباید بگویید كه او شما را فراموش كرده ، یا تنها گذاشته است.هرگز فكر نكنید كه او مراقب شما نیست.به یاد داشته باشید كه او همواره شما را با دست راست خود نگه داشته است.

 

در طوفانها لبخند را فراموش نکنید

دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و بر می‌گشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، ‌هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.

مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.

اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد، او می‌ایستاد، به آسمان نگاه می‌کرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار می‌شد.

زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار می‌کنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟

دخترک پاسخ داد: من سعی می‌کنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس می‌گیرد!

باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفان‌های زندگی کنارتان باشد.

در طوفانها لبخند را فراموش نکنید



حضرت امام جواد (علیه السلام) فرمودند:

ثلاث یبلغن بالعبد رضوان الله تعالی : کثرة الاستغفار ، و لین الجانب ، و کثرة الصدقة
سه چیز است که بنده را به رضوان خدا می رساند :  زیادی استغفار ، نرمخویی ، صدقه بسیار دادن

 

 

راز موفقیت

جوانی از سقراط پرسید راز موفّقیت چیست. سقراط به او گفت، "فردا به کنار نهر آب بیا تا راز موفّقیت را به تو بگویم." صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به کنار رود رفت..
سقراط از او خواست که به سوی رودخانه او را همراهی کند. جوان با او به راه افتاد. به لبهء رود رسیدند و به آب زدند و آنقدر پیش رفتند تا آب به زیر چانهء آنها رسید.
ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زیر آب فرو برد. جوان نومیدانه تلاش کرد خود را رها کند، امّا  آنقدر قوی بود که او را نگه دارد. مرد جوان آنقدر زیر آب ماند که رنگش به کبودی گرایید و بالاخره توانست خود را خلاصی بخشد.
همین که به روی آب آمد، اوّل کاری که کرد آن بود که نفسی بس عمیق کشید و هوا را به اعماق ریه فرو فرستاد. سقراط از او پرسید، "زیر آب که بودی، چه چیز را بیش از همه مشتاق بودی؟" گفت، "هوا."
سقراط گفت، "هر زمان که به همین میزان که اشتیاق هوا را داشتی موفقیتت را مشتاق بودی، تلاش خواهی کرد که آن را به دست بیاوری؛ راز دیگر ندارد."

کورش بزرگ

دشوارترین گام همان گام نخست است.

پیام کوتاه

گاهی خدا درهارو میبنده و پنجره ها رو قفل میکنه.چه زیباست اگر فکر کنیم شاید بیرون طوفانست و خدا می خواهد از ما محافظت کند.